پایی که با “آرپی جی” جاماند!


پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع).
ومحله ای که ازسفره های نذری حاجت میگیرد.
بامردمانی که هنوزبه هرچه پیشانی بند یا فاطمه وابوالفضل است سلام میدهند،
وبه احترام هرچه پای جامانده درجنگ است قیام میکنند.

“اکبرمقدسی” قریب به سی سال است که پایش راسمت خداجاگذاشته است.
بچه های غواص وگشتی های اطلاعات عملیات زمان جنگ هنوز هم به “اکبرتک چرخ” صدایش میکنند و”اکبرمقدسی” بازمثل همیشه میخندد.
شایداگرازبابت همرزم بودنم رودرواسی نداشت حاضر به گفتگوهرچند ازنوع خودمانی اش هم نمیشد. ”اکبر”بیشتردوست دارد خودش و پایش وهرچه خاطرات بکرودست نخورده اش هست بسلامت تحویل خدا دهد.میگوید:
 ”بهمن سال۶۴ کمکی “آرپی جی”گردان بودم جزیره “ام الرصاص”.
رفته بودیم برای والفجر۸٫تازه به خط زده بودیم که آرپی جی زنی که من کمکیش بودم ترکش خوردوافتادزمین. قبضه آرپی جی شوبرداشتم تا زیرپوشش تیربارچی همراهی ام،یک سنگرکمین روبزنم
که یک دفعه لوله اسلحه تیربارچی داغ کردوترکید وخط آتش ما خاموش شد.
درهمین فاصله، آرپی جی زن عراقی از سنگر کمین زد بالا و به سمتم شلیک کرد که یکباره سوزش شدیدی درپای راستم حس کردم و۲۰ مترپرت شدم به عقب وافتادم تو باتلاق.
هنوز خیلی متوجه عمق ومیزان مجروحیتم نشده بودم که دقایقی بیهوش شدم .
وقتی بهوش آمدم دیدم گذاشتنم رو برانکارد ودارند میبرنم که سوارآمبولانس کنند.
سرموبلند کردم ببینم چه اتفاقی افتاده، دیدم گلوله آرپی جی رفته توپام ومنفجرنشده.
لوله خرج آرپی جی هم از پام زده بود بیرون.فک ودهنم هم پرازخون که بعد فهمیدم همزمان ترکش خمپاره شصت هم به صورتم اصابت کرده…
” “اکبرمقدسی”حالایک جانباز۷۰ درصداست هرچندخانه ای که الان سکونت دارد
بخاطرمشکلات درون سازمانی دولتی هاوازمابهتران شهرامام رضا(ع) به مشکل خورده و فشارمی آورند
که تخلیه کند،امااین باعث نمیشودکه برای پایی که قریب به سی سال پیش سمت خدا جا گذاشته است دلگیرشود. “اکبرمقدسی” بچه همین حوالیست.

پشت کوچه ای که بلندگوهای مسجدش به سمت گنبدی اذان میگویندکه البته ازجنس رضاست(ع).



1966981_400



بدبخت ها اينقدر نماز شب نخوانيد


جدي جدي مانع نماز شب و شب زنده داري بچه ها مي شد.
تا جايي که مي توانست سعي مي کرد نگذارد کسي نماز شب بخواند.
گاهي آفتابه آبهايي که آنها از سر شب پر مي کردند و پشت سنگرمخفي ميکر دند خالي مي کرد؛
اگر قبل از اذان صبح بيدار مي شد پتو را از روي بچه ها که در حال نماز بودند مي کشيد.
اگر به نگهبان سپرده بودند که صدايشان کند و مي خواست به قولش وفا کند،
نمي گذاشت و خلاصه هر کاري از دستش مي آمد کوتاهي نمي کرد.
با اين وصف يک وقت بلند مي شد مي ديد اي دل غافل! حسينيه پر است از نماز شب خوانها.
آن وقت بود که خيلي محکم مي ايستاد و داد و بيداد مي کرد: اي بدبخت ها!
چقدر بگويم نماز شب نخوانيد.اسلام والله به شما احتياج دارد.فردا اگر شهيد بشويد
کي مي خواهد اسلحه هايتان را از روي زمين بردارد؟ چرا بيخودي خودتان را به کشتن مي دهيد؟
بچه ها هم بي اختيار لبخندي بر لبانشان مي نشست و صفاي محفل مي شد.


120910-Kneeling-praying_RV-iStock



چه ها آمد ، چه ها رفت..!؟


دروغ آمد: .... اعتبار رفت

شعار آمد: .... عمل رفت

شراب آمد: .... شخصیت رفت

تلویزیون آمد: .... خواب رفت

زنا آمد: .... ازدواج رفت

سود آمد: .... برکت رفت

مد آمد: .... آبرو رفت

پرخوری آمد: ... سلامتی رفت

رشوه آمد: .... حق رفت

دیر خوابی آمد: .. نماز صبح رفت...

اسراف آمد: .... قناعت رفت

نژاد پرستی آمد: .. برادری رفت

ماهواره آمد: .. حجاب رفت

فارسی وان آمد: .. حیا رفت

گاوصندوق آمد: .. زکات رفت

تالار آمد: .... غیرت رفت

تلفن آمد: ... صله رحم رفت

اندیشه کنیم!!

چه ها آمد ، چه ها رفت..!؟



پدر شهیدی که همت و چراغی را غسل و کفن کرد

عملیات والفجر ۴ در ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲ آغاز شد و ۳۳ روز ادامه پیدا کرد
تا نتایج مهمی همچون خارج کردن مریوان از دید دشمن و تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق را
به همراه داشته باشد. این عملیات در منطقه پنجوین و با هدف متصل کردن ارتفاعات سورن به سورکوه
انجام شد. در صورت تحقق این هدف، خط دفاعی جبهه خودی در این منطقه(دشت شیلر) کوتاه شد
و در به کارگیری نیرو صرفه جویی می‌شد.
عملیات والفجر ۴ مانند دیگر عملیات‌های هشت سال دفاع مقدس شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب کرده است. شهدای گرانقدری که اسمشان با نام فتح حماسه و ایثارگری در والفجر۴ پیوند خورد.
لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) با فرماندهی حاج همت در این عملیات حضور فعالی داشت
و رزمندگان زیادی از این لشگر به شهادت رسیدند.

شهید حمیدرضا ملا حسنی در سال ۴۴ در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی
به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد.
در لشگر ۲۷ محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال ۶۲ طی عملیات والفجر۴ در منطقه پنجوین عراق مفقود الاثر شد.
کمی بعد مشخص شد که در ۱۲ آبان ۶۲ در جریان عملیات والفجر۴ در منطقه کوهستانی پنجوین
به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است.
طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثی‌ها مجروحان را به شهادت رسانده
و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند.
این شهید والامقام والفجر۴ بعد از ۲۷ سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق
به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد.
خاکسپاری او درنهایت در ۱۲ مهر سال ۸۹ انجام شد.
شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه
به خاک سپرده شود با ۹ نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد.
او همان شهید مشهوری است که در رویایی صادق به خواهر گفته بود که ...

به خواست خدا تمامی کسانی را که در مراسم تشییعم شرکت کرده‌اند را شفاعت خواهم کرد.
حتی عابری که در کنار جمعیت ایستاده و توجهی ندارد.

عفت لهاردی مقدم مادر شهید می‌گوید: یکی از جمله‌های حمیدرضا که مدام تکرار می‌کرد این بود که
می‌گفت:” این هم شد خانواده حزب اللهی؟ یک نفر هم تا به حال شهید نداده.”
روزهای آخر که می‌خواستم برای او پیراهن جدیدی بدوزم به من فرصت نمی‌داد و می‌گفت
این پیراهن را توی کمد می‌بینی و بعد از من بیشتر غصه می‌خوری.

علی رضا ملاحسنی برادر شهید از روزگاری که خبر شهادت برادر را آوردند چنین روایت می‌کند:
«آبان ماه سال ۶۲ صبح خیلی زود پدر با همان لباس جبهه به خانه برگشت.
روی باقیمانده رختخواب‌ها نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. مادر پرسید: “پس حمید کو؟”
پدر گریه کرد و با بغض گفت: “کسی از حمیدرضا خبری نداره” پدرم دوازده روز بعد از عملیات والفجر۴ در جبهه مانده بود تا شاید خبری از او به دست بیاورد، بعد به خانه بیاید.
پدر می‌گفت: “بیست روز قبل از عملیات والفجر۴ حمیدرضا با مقداری خوراکی به دیدن من در منطقه کوزران آمد. بعد از عملیات با مقداری خوراکی به ملاقات حمیدرضا رفتم تا دیدار او را تلافی کرده باشم.
همه از دور با من احوالپرسی می‌کردند و می‌گفتند: “ملا چطوری؟” تعجب کردم،
چون پیشتر همه از نزدیک با من احوالپرسی و روبوسی کردند.
ولی این بار کسی جلو نمی‌آمد. تا اینکه به مقر فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)
حاج محمد ابراهیم همت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت.
گریه کرد و گفت: ” از حمیدت هیچ خبری نیست. گم شده، به یقین شهید شده است.”

آذر یا دی ماه۶۲ در مراسمی که در مسجد شهید مطهری برای شهدای گردان عمار
لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) گرفته شده بود، شهید همت دوباره به پدر تاکید کرد: پسرت شهید شده،
بروید برای او هم مراسم ختم بگیرید.
یکی از آرزوهای پدرم این بود که جنازه پسرش را خودش غسل و کفت کند.
زمانی که معراج شهدای اهواز کار می‌کرد، به دوستانش گفته بود:
“مدیونید اگر جنازه پسر من بیاید و نگذارید بشویم و کفن کنم.”
پدرم بعدها شهید همت و شهید رضا چراغی از فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) را غسل و کفن کرد.»

حکمت الله ملاحسنی پدر صبور و فداکار شهید ملاحسنی اگرچه توفیق پیدا کرد
که برخی شهیدان را با دست خود غسل و کفن کند.
اما فرصت نیافت که پیکر پسرش را غسل کرده و به خاک بسپارد
و تا روز آخر حیاتش در انتظار خبری از فرزند چشم به راهش ماند و در نهایت سال ۷۴ به نزد او شتافت.



اهمیت خودکار...


خودکارتو گم کنی = خودکار نداری

خودکار نداشته باشی = جزوه نداری

جزوه نداشته باشی = درس نمی خونی

درس نخونی = پاس نمیشی

پاس نشی = مدرک نمی گیری

مدرک نگیری = کار گیرت نمیاد

کار نداشته باشی = پول نداری

پول نداشته باشی = غذا نداری

غذا نداشته باشی = لاغر مردنی میشی

لاغرمردنی بشی = زشت میشی

زشت بشی = عاشقت نمیشن

عاشقت نشن = ازدواج نمیکنی

ازدواج نکنی = بچه نداری

بچه نداشته باشی = تنهایی

تنها باشی = افسرده میشی

افسرده بشی = مریض میشی

مریض بشی = میمیری

پس حواست باشه خودکارتو گم نکنی وگرنه میمیری…!!


  روزمون مبارکــــــــــــــــــــــ



مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد!( امام خامنه ای و زیارت شهدای گمنام)

خیال مى کردیم جاده تا بالا، یعنى کنار مقبره ى شهداى گمنام ادامه دارد، اما زهى خیال باطل،
تیم حفاظت هم مثل اینکه همین گمان را داشته اند. توى خودشان جر و بحث است.
«آقا باید پیاده شوند؟ براى کمرشان خوب نیست …
کدامتان قبلاً مسیر را بررسى کرده بود؟
راست مى گویند. تپه ى نورالشهدا شیب زیادى دارد.
البته راه پلها ى را در مسیرى پیچاپیچ با سنگ ساخته ا ند که کار صعود را آسانتر مى کند.
اما همه درمانده ا یم که رهبر آیا می تواند این تکه را بالا بیاید یا نه؟
تپه هاى دور و بر را نگاه مى کنم انگار من هم مشغول کار حفاظتى شده ام کسى به چشم نمى آید.
اما اگر قرار به کارى باشد، خوب، نباید هم به چشم همچون منی بیاید!
ما زودتر به طرف مقبره مى رویم. قبل از همه به مقبره مى رسم،
چون مثل بقیه از مسیر راه پله ها بالا نرفتم.
تنها کارى که کرده ا ند این بوده که پمپى را از پایین زده اند و آب،کنار مقبره مى آید
و از آنجا مجدداً در مسیر پرشیب سرعت مى گیرد و مثل آبشار مى ریزد
در استخرى که پانصدمترى پایینتر است.
رهبر، سمت دیگر تپه از اتومبیل پیاده مى شود. مسئولان، امام جمعه، استاندار، نماینده ى آقا،
اعضاى بیت، همه و همه دورش را گرفته اند و همراه او قدم مى زنند
آقا یک نگاه می اندازد به بالاى تپه و مقبره و گل از گلش مى شکفد. تا مى رسند پاى تپه.
سردار حفاظت، با دست مسیر و پله ها را به آقا نشان مى دهد. آقا سرى تکان مى دهد.
بعد یکى از محافظ ها را صدا مى زند. عصا را مى دهد دست محافظ؛
عصایى که حتى در مسیر صافى مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود
و به نظر هر ناظر منصفى اگر یکجا به کار مى آمد در همین تپه بود…

مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.
آقا نگاهى به مقبره مى کند. ناگهان شروع مى کند به بالا آمدن.
بالا آمدن تعبیر درستى نیست شروع مى کند به تندى به سمت قله گام برداشتن،
چیزى نزدیک به دویدن. سردار پله ها را نشان مى دهد.
اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره مى آید… مسئولان یکى یکى جا مى مانند.
حتى یکى از محافظها نیز. از جمله همان که عصاى آقا دستش است…
یکى از محافظ ها سعى مى کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد.
اما آقا از او سریعتر صعود مى کند. محافظ یک حجم خیالى را بغل زده است و دنبال آقا مى دود.
کم کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه مسئولان عقب می افتند.
جا مى مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به سرعت
بالا مى آیند…
مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.
آقا به مقبره رسیده اند. کنارشان ایستاده ام. فاتحه مى خوانند
و جالب این که نفس نفس هم نمى زنند. خیلى آرام و با طمأنینه.
احساس مى کنم که نسبت به شهداى گمنام تعلق خاطر بیشترى دارند.
انگشتها را در پنجره هاى ضریح گره مى زنند و زیر لب چیزى زمزمه مى کنند.
خیلى بیشتر از گلزار وقت مى گذارند.
قبور گلزار هر کدام صاحبى دارند. اما آقا نسبت به شهداى گمنام احساس دیگرى دارد؛
حس پدرى شاید…

بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهداى گمنام می ایستند.
بعد یکى از سرداران سپاه سیستان و بلوپستان توضیح مى دهد راجع به مقبره و شهداى استان.
آقا ناگهان حرف او را قطع مى کند:
کارى کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند .  کسى چه مى داند،
شاید این پنج شهید گمنام یکى اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست…
من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است براى من که خیلى عجیب است.
خلاصه در اینجا که هیچکس به جز ما سه چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه اى هم
حکم نمى کند به گفتن این مطلب. یعنى حقیقتى است در این نصیحت
آقا پایین آمدنى هم به همان سرعت پایین مى آید.
با این تفاوت که این بار به خاطر عارضه ى کمر مى رود کنار پله ها.
اما نه از پله ها که از روى هره ى کنار پله ها پایین مى آید.
پاها را پشت هم روى هره ى باریک کنار پله ها مى گذارند و به سرعت پایین مى آیند.
به این روش، کمر ضربه ى کمترى مى خورد نسبت به پایین آمدن از پله ها.
سردار کنار آقا پایین مى آید و مراقب است، گه گدارى دستش را دراز مى کند
و به جز یک بار آقا از او کمک نمى گیرد.

آقا به پایین تپه مى رسند. کار ما تمام شده است. بعضى مسئولان، عمده شان، اصلاً بالا نیامدند اما کنار اتومبیل ها منتظر ایستاده اند تا آقا سوار شود.
سوار مینی بوس مان مى شویم. از خستگى ولو شده ایم روى صندلى هامان.
اما عبدالحسینى خیلى دمغ است. نشسته است. ریش بلندش مى جنبد و غر مى زند.
حتى یک عکس به درد بخور هم نیانداختم. هر بار دست یکى از این محافظ ها تو کار بود.
درد دل همه باز شده است. ارشاد، فیلمبردار صدا و سیما تعریف مى کند:
آن فیلم معروفى را که از شبکه یک پخش شد، همان که آقا رفته بودند بالاى کلکچال،
من گرفتم آنجا هم آقا همین جورى تند مى رفت بالا. جورى که ما و محافظان جا ماندیم.
همینطور که نفس نفس مى زدیم، آقا و به من گفت، دوربینت را بده به من،
بعداً مى گویى که به خاطر دوربین جا مانده بودى… (مى خندیم.  ادامه مى دهد)
رسیدیم یکجایى وسط کوه که اتفاقاً جاى بسیار بدى هم بود.
شیب دار، لخت، نه دار و درختى و نه سبزه و علفى… محافظ ها گفتند همین جا می نشینیم.
نگاه کردم، اصلاً توی بک تهران را نداشتیم. معلوم نمى شد چقدر بالا آمده ایم. به محافظ ها گفتم، پانصدمتر برویم بالاتر. گفتند نه! اینجا بسته است و امنیت دارد و …
خلاصه دیدم نه، اینجور فایده ندارد به خود آقا گفتم که این جا بک تهران را ندارم…
آقا بلند شد و عبایش را جمع کرد و گفت برویم بالا، بعد هم به این محافظ ها گفت
که بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند…
بچه ها مى گویند این را باید روى جلیقه هامان بنویسیم
«بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند » و زیرش هم بزنیم «مقام معظم رهبرى »

برگرفته از کتاب سفر سیستان نوشته امیر خانی

تنها سوغاتی که برونسی از حج آورد!

رفته بود مکه؛ وقتی برگشت با همسرم رفتیم دیدنش؛ خانه‌شان آن موقع در کوی طلاب بود؛

قبل از اینکه وارد اتاق بشویم، چشمم در راهرو افتاد به یک تلویزیون رنگی با کارت و بند و بساط دیگرش.

 بعد از احوال‌پرسی و چاق‌سلامتی صحبت کشید به حج او و اینکه چه کارهایی کرده و چه آورده و نیاورده. می‌خواستم از تلویزیون رنگی بپرسم، خودش گفت:
«از وسایلی که حق خریدنش را داشتم، فقط یک تلویزیون رنگی آوردم».
گفتم: «ان شاءالله که مبارک باشد و سال‌های سال برای شما عمر کند». خنده معنا داری کرد و گفت:
«برای استفاده شخصی نیاوردم؛ آوردم که بفروشم و فکر می‌کنم شما مشتری خوبی باشی آقا صادق!».

 گفتم: «چرا بفروشید، حاج آقا؟»؛
گفت: «راستش من برای زیارت این حجی که رفتم، یک حساب دقیقی کردم
و دیدم کل خرجی که سپاه برای من کرده، ۱۶ هزار تومان شده است؛
می‌خواهم این تلویزیون را هم به همان قیمت بفروشم تا مدیون بیت‌المال نباشم».

 گفتم: «من تلویزیون را می‌خواهم اما از بازار خبر ندارم، اگر بیشتر بود چی؟»
گفت: «اگر بیشتر بود، نوش جانت و اگر کمتر بود که دیگر از ما راضی باشید».
تلویزیون را به همان قیمت ۱۶ هزار تومان از حاج آقا خریدم و او هم پول را را دو دستی تقدیم سپاه کرد.


«صادق جلالی»  همرزم شهید «عبدالحسین برونسی»


خانواده سه نفره‌ با دو شهید


گنجینه دفاع مقدس رازها و رمزهایی را در خود نهفته است که «شهید گمنام» از آنها روایت می‌کند
از تنها پسری که توسط ضدانقلاب به شهادت می‌رسد،‌ پدری که برای ادامه دادن راهش به جبهه می‌رود
و شهید می‌شود و مادری که همزمان با شهادت همسرش بر سر سجده به لقاءالله می‌پیوندند.

«حاج‌حسین کاجی» این جریان را این گونه روایت می‌کند:

در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم، کمتر از احوالات خودش حرف می‌زد؛
هر گاه از او سؤالی می‌پرسیدیم، یک کلام می‌گفت: من «بسیجی لَر» هستم!

گردان به مرخصی رفت؛ به همراه یکی از بچه‌ها او را تعقیب کردیم؛
او داخل یکی از خانه‌های محقر در حاشیه شهر قم رفت؛ جلو رفتیم و در زدیم، وقتی ما را دید،
خیلی ناراحت شد و گفت: «چرا مرا تعقیب کردید؟» گفتیم: «ما از لشکر علی بن ابی طالب(ع) هستیم،
آقا گفته از احوالات زیر دست‌های خودتان با خبر باشید»؛
وارد منزل شدیم، زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه‌ای نشسته بود!

از پیرمرد در مورد زندگی‌اش، بسیجی شدنش و همسر پیر او سؤال کردیم.
پیرمرد گفت: «ما اهل شاهین‌دژ اطراف تبریز بودیم، در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم
طلبه و سرباز امام زمان(عج) شود. مدتی بعد، انقلاب پیروز شد؛ بعد هم در کردستان درگیری شد،
او آمد شهرستان، با ما خداحافظی کرد و راهی کردستان شد؛ چند ماه از او خبر نداشتیم،
به دنبالش رفتم بعد از پیگیری گفتند: پسرم شهید شده، جنازه‌اش هم افتاده دست ضدانقلاب!
بعد از مدتی خبر دادند پسرت را قطعه قطعه کرده‌اند و سوزانده‌اند؛ هیچ اثری از پسرت نمانده!
همسرم از آن روز کارش فقط گریه بود، آن قدر گریه کرد تا اینکه چشمانش نابینا شد! ا
ز آن روز گفتم: هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می‌کنم؛
یک روز گفت: به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم. ما هم اینجا آمدیم؛ من هم دست‌فروشی می‌کردم.
یک روز گفت: آقا، یک خواهشی دارم برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند.
من هم آمدم از آن روز همسایه‌ها از او مراقبت می‌کنند».

بعد از مدتی به منطقه برگشتیم؛ شب عملیات کربلای پنج بود؛ هر چه آن پیرمرد اصرار کرد،
نگذاشتم به عملیات بیاید گفتم: «چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست، نمی‌گذارم بیایی!»
گفت: «اشکالی ندارد اما من می‌دانم پسرم بی‌معرفت نیست!».

آن پیرمرد بسیجی از پیش ما به گردانی دیگر رفت؛ در حین عملیات یاد او افتادم و گفتم:
«به مسئولین آن گردان سفارش کنم نگذارند پیرمرد جلو بیاید». تماس گرفتم با فرمانده گردان صحبت کردم،
سراغ پیرمرد را گرفتم؛ فرمانده گردان بی‌مقدمه گفت:
«دیشب زدیم به خط دشمن، بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهـــــــــــادت رسید پیکرش همان جا ماند!».

بدنم سرد شد با تعجب به حرف‌های او گوش می‌کردم؛ خیلی حال و روزم به هم ریخته بود؛
بعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم. جلوی خانه شلوغ بود؛ همسایه‌ها آمدند و سؤال کردند:
«چه نسبتی با اهل این خانه دارید!؟» خودم را معرفی کردم؛
بعد گفتند: «چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم، دیدیم ....
همان‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بوده، به رحمت خدا رفته است».



مهریه ازدواج فرزند جانباز کربلای 5

زینب‌السادات کلانتر فرزند جانباز کربلای ۵ مهریه ازدواج خود را برگزاری مراسم عزاداری سیدالشهدا (ع)
همراه با اطعام مدعوین و استمرار آن تا چهارده سال بعد از فوتش قرار داد.

به گزارش فارس «توانا»، عطر خوش و ملکوتی عشق حسین‎بن علی(ع) قر‌ن‌ها است بر جان‌های مردم ایران رخنه کرده و از کودکی بر قلوبشان نام حسین(ع) مسلط شده است؛ آنچنان که وقتی شمیم دل‎انگیز حماسه ایثار از کربلای حسینی تا کربلای ایران به مشام رسید ایثارگران این مجاهدان فی سبیل الله جان خویش را هدیه کردند و در زیر پرچم «یااباعبدالله(ع)» خون بر شمشیر پیروز شد.

ایثارها شد تا نام حسین(ع) و راه حسین(ع) زنده بماند؛ تا نسل‌ها با عشق حسین(ع) سیراب شوند و مشک وجود خویش از مهر او پر کنند و امروز فرزندانشان وفادار به راه پدرانشان، مهریه خویش را محبت او قرار می‌دهند تا بگویند
«ایثار همچنان جاری است . . .«.

* مهریه‌ای به‌قدر مهر حسین

“سالی دومرتبه (ترجیحا ولادت و شهادت آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام)،
برگزاری مراسم عزاداری سید الشهدا(ع) همراه با اطعام مدعوین (حداقل پنج نفر و اطعام از نوع متوسط جامعه)
و استمرار مجلس مذکور تا چهارده سال بعد از فوتم».
این همه کابین دختر ۲۰ ساله جانباز سرافراز «سید حسین کلانتر» برادر دو شهید
به‎نام‏های سید کاظم و سید حسن که در سال ۶۵ در منطقه فکه و در عملیات کربلای پنج،
شهد شیرین شهادت به تمسک از مولای خویش حسین‎بن علی(ع) نوشیدند تا اسلام زنده بماند
و ارزش‌های الهی پابرجا؛ تا خون‌های پاکشان زمینه ظهور را فراهم سازد.
«زینب السادات کلانتر» فرزند ارشد خانواده‌ای مذهبی و ایثارگر از شهر قم است.
عشق به حسین‎بن علی(ع) را با شاگردی در مکتب پدر آموخته و شاگرد اول این مکتب است؛
با چشم فروبستن بر مادیات دنیا و خریدن محبت اهل‌بیت محمد(ص)؛
تا نسل ایثار الگویی باشد برای تمام نسل‌های انقلاب .
پدر بزرگش ۱۷سال در زندان‌های رژیم ستم‎شاهی به دلیل بیان حقیقت و دفاع از اسلام زندانی و شکنجه شد؛ دو عمویش برای دفاع از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی در برابر دشمنان به شهادت رسیدند
و پدرش جانباز هشت سال دفاع مقدس است؛ زینب السادات تربیت‎یافته این مکتب است.
زینب السادات در چنین خانواده‌ای متولد و بالنده شد؛
سال‌ها با عشق حسین(ع) زیست و در ۲۰سالگی با عمل به سنت حسنه رسول الله(ص)
و انتخاب مهریه‌ای که عطر محبت امام حسین(ع) دارد، مهر سعادت بر طومار زندگی‌اش زد.
وی جشن پیوند خویش را نیز مصادف با ایام مبارک شعبان و میلاد باسعادت امام حسین(ع) برگزار کرده؛
آن‏گونه که مولایش پسندیده باشد، جشنی اسلامی که می‌تواند آغازی زیبا باشد
برای یک زندگی پربرکت زیر سایه اهل بیت عصمت و طهارت(ع).
زینب‌السادات که سال اول دانشگاه را پشت سر گذاشته با تأسی به قرآن کریم
و به‎کارگیری آن در زندگی اقدام به تألیف کتابی با عنوان «زیر پاتون را نگاه کنید»
به بررسی موضوعی قرآن و در آیات پرداخته و مسئله «ارض» را مورد بررسی قرار داده است.
وی معتقد است «کار باید رنگ و بوی خدایی داشته باشد تا ماندگار شود؛
مهر امام حسین(ع) پشتوانه مهمی برای زندگی است».
با این انتخاب والدینش از تربیت نیکوی او راضی شدند و همسرش نیز از این انتخاب زیبا غافلگیر و خوشحال شد.
زینب‌السادات می‌گوید:

«این عشق حسین(ع) است و تا وقتی زنده است دشمنان اسلام از ما هراس دارند
و جرأت هیچ جسارتی را در مورد این کشور به خود راه نمی‌دهند».


نامه ای عاشقانه از یک زن به همسر شهیدش ...

 

نمی دانم کیستی و از کجایی!

اگر آنقدر وقتت پر است و مشغول زندگی ات هستی که در ویترین هیچ فروشگاه نصیحتی،
‌کالای جذابی چشمانت را نمی آراید، خواهش می کنم چند دقیقه و فقط چند دقیقه وقت بگذار
و نامه زیر را بخوان.
خودت باش و خودت، چند دقیقه همه چیز را از خودت دور کن، تعصب،‌علاقه، عادت و ...

چند سطر زیر را مهمان من باش، نامه ای است عاشقانه از یک زن به همسر شهیدش ...

 نامه عاشقانه همسر شهید

سرشارم از تو و مهربانی ات. آغاز می کنم به نام او که وجودم را از مهر تو لبریز کرد.
همو که قشنگترین لحظه های زندگی ام را با بودن در کنار تو رقم زد.
تو را فرستاد تا همه فکر و ذکر "فاطمه" شوی و هم شب و روزش.
اهل خانه در خوابند. چشمهایم نشانی از خواب ندارند. این سکوت شبانه فرصت خوبی است
به هوای نوشتن برای تو. قلم به دست بگیرم و با تو حرف بزنم.
نمی خواهم فکر کنم که تو دیگر رفته ای، دیگر تو را نمی بینم.
می خواهم به ماه که امشب قرص کامل است چشم بدوزم و تک تک خاطرات قشنگی را که
در طول یکسال بودن در کنار هم تجربه کرده ایم مرور کنم. تلخ و شیرین را با هم به یاد خواهم آورد.
یادم نمی رود که روزی مثل همین قرص ماه بر آسمان شبزده دلم تابیدی،
روشنم کردی و من در لحظه لحظه این یکسال به بودن در کنار تو بالیدم. هنوز هم می بالم.
چیزی عوض نشده تنها بین من و جسم خاکی تو فاصله افتاده همین. پس تو هم کمکم کن تا ذهنم یاری کند.
مثل همیشه که حتی فکر کردن به تو وجودم را از لذتی شیرین سرشار می کرد.
امشب نیز سرشارم کن، توکلت علی الله
علی عزیزم سلام، رفیق زیباترین لحظه های زندگیم سلام، حالت چطور است؟
حتماً خوبی، دیگر کلیه ات اذیتت نمی کند. دیگر لازم نیست نگران کبدت باشم.
کبدت که از کار افتاد آخرین فرصت برای پیوند کلیه و رهایی از رنجی که شب و روز با تو بود، از دست رفت.
علی جان، یادت هست چه دردی می کشیدی و کوتاه نمی آمدی.
به محض آنکه دردی به سراغم می آمد می گفتی: " خدایا! درد و رنج فاطمه را هم به من بده،
نکند فاطمه ام درد بکشد ... " همین دعایت بود تا وقتی درد از وجودم رخت بربندد،
به سهم خودت از دردم راضی نبودی و من چاره ای نداشتم جز آنکه خوب شوم.
حالت خوب است. چون دیگر نگران قرص ها و هزینه های درمان نیستی،
نه نگران تشخیص های گوناگون و نه دکتری که از روی تنگ نظری دارویت را عوض کند.
حتی به قیمت از کار افتادن کبدت، و نه ارگانی که برای دادن هزینه های دارو و درمان طفره برود
و سر آخر بگوید برای دریافت بخشی از هزینه هایی که تقبل کرده اند ،
باید شخصاً مراجعه کنی و از پلکان اداره شان با آن وضعیت جسمی بالا و پایین بروی... . بگذریم.
علی جانم بگذار از شیرینی ها بگویم، کنار این تلخی ها یادش می چسبد.
یادت می آید روزی را که به هوای همراه شدن با هم در مسیر زندگی، به گفتگو نشستیم، کجا؟
در بیمارستان، الحق خوب گریه را دم در حجله کشتی تا حساب کار دستم بیاید.
ازدواجی که صحبت های مقدماتی دو نفره اش توی بیمارستان اتفاق بیفتد. ی
عنی که در این ازدواج آماده همه چیز باش. خیلی دلم می خواست قبل از خواستگاری رسمی
با هم صحبت کنیم. اعتماد به نفسم آن گونه که خودت بارها گفتی به دلت نشست و تو بزرگتر از آن بودی
که من به خاطر وضعیت جسمی و آن دیوار شیشه ای سیاه رنگ جلوی چشمهایت
به خود اجازه ترحم کردن بدهم. همانجا آب پاکی را روی دستت ریختم و گفتم تا آخر هستم.
نگاه نگران اطرافیان که مبهوت انتخابم بودند به جای خالی چشمهایت بود.
از تو چه پنهان بعضی ها ترس ورشان داشت و رأیشان را برگرداندند.
نشان به همان نشان که تو فاطمه را آنگونه دیدی و فهمیدی که آنانکه چشم داشتند باور نداشتند.
راستش را بخواهی علی جان! من هم اول خوشم نیامد، بعد از صحبت صداقتت را که شناختم،
به دلم نشستی، زیبا آمدی و من سرمست از اینکه تو را آنگونه می دیدم که هیچکدام از اطرافیانم نمی دیدند.
بی ادعا بودی، زجر می کشیدی و کار می کردی، پاکدل و مهربان و عاشق رهبر،
بعدها هم بارها و بارها ثابت کردی که در انتخابم اشتباه نکرده ام. با درد شوخی می کردی،
اهل مزاح بودی و بی نهایت عاطفی، و با این همه، بی انصافی بود که من حسرت چشمی را بخورم
که یکی اش را در اثر ترکش از دست دادی و دیگری را عوارض کلیه و دیالیز های پی در پی از تو گرفت.
کلیه ای که سرمای جبهه غرب به دیالیزشان کشانده بود.
بالاخره فاطمه و علی در میان بهت و شادی نامزد کردند و این سرآغازی از آسمانی شدن ما بود.
خانواده خونگرم و مهربان و با غیرت تو پذیرای فاطمه شدند. به خاطر کلیه ات دائم یک پایت در بیمارستان بود.
اما نمی گذاشتی سختی دیالیزهای پی در پی احساس خوشبختی را لحظه ای از فاطمه ات دور کند.
دانشجوی سال سوم حقوق بودن برایت دردسر بود. سر به سرت می گذاشتند.
آزارت می دادند، به روی خودت نمی آوردی، دلت به فاطمه ات خوش بود.
بعد از چند ماه دوندگی برای وامی که هرگز نتوانستی بگیری ... بارها می گفتی:
" اگر سالم بودم، نمی گذاشتم رنجی ببری "
و من اشتیاق به زندگی را که در وجودت زیادتر شده بود، در برق چشم های نداشته ات، احساس می کردم،
یادت هست همیشه می گفتی که: (سه چیز از خدا میخواهم: پیوند خدا با شما، پیوند کلیه و پیوند من و فاطمه)
علی جان! یادت هست چقدر چای دوست داشتی .
من هنوز شرمنده آن اتفاقی هستم که در بیمارستان بر تو گذشت.
چای می خواستی، پرستاران به شوخی گرفتند،
- ایرانی باشد یا خارجی؟
گفتی: فرقی نمی کنه. لحظه ای بعد به هوای بفرما گفتنشان دستت را دراز کردی
و آنها به دست سرگردانت در هوا خندیدند و حتی از چشمهای عاشورائی تو هم شرم نکردند.
مریض تخت کناریت ماجرا را که برایم گفت، گر گرفتم . و حالا نوبت توست،
نزد خدای خود روزی بخوری و به آنها و امثال آنها بخندی.
علی عزیزم! روزهای آخر را یادت هست؟ تو راهی بیمارستان شدی و من بخاطر سفر حجاز از تو دور بودم.
اما نه ، کدام دوری؟ سایه مهربانی تو سایه سار تنهائی ام بود.
وقتی خانه خدا با همه عظمتش در قاب نگاهم می نشست، تو با آن همه مهری که در وجودت انباشته بود
دست مهربانی او بودی که بر سر من و زندگی ام کشیده بود.
نزدیک مثل همیشه، روزها را به اشتیاق دیدن تو میگذارندم. می دانم که می دانی بر من چه گذشت.
اشتیاق تو را هم میدانستم و از زبان خواهرت بیشتر دانستم. خیال نکنی نمی دانم.
- می دونی کی می خواد بیاد ؟ فاطمه، فاطمه من . هواپیما آروم میاد،
چرخ هاش رو باز می کند می شینه و فاطمه من ...
و حتی آنها که چشم دارند نمی توانند تصویری را که در ذهن علی من گذشته تصور کنند.
بالاخره آمدم ... و به ملاقاتت در بیمارستان آمدم.
باز همان بیمارستان و باز همان دلشوره روز اول. در خیالم باز روبان بلند دسته گل ملاقات اول به پایم می پیچید، بالاخره با تو روبرو شدم. رنگ به چهره نداشتی، نفسم در سینه حبس شد.
آرام سلام کردم. آرامتر جوابم را دادی.
دریغ از رمقی که اشتیاقت را بروز دهی، کوتاه نیامدی لب های زخمی ات را از هم گشودی
و با اشتیاقی که رنگ خون، درد داشت:
- فاطمه جان می دانی چند روز است تو را ندیده ام. بیست و پنج روز.
من مبهوت که با آن حال چطور حساب روز و ماه را داری. اشک بر گونه ات جاری شد،
روی گرداندی و من نگران دستت را گرفتم، دلم به خداحافظی و جدایی نبود.
- خداحافظ علی جان!
هیچ نگفتی، دستت را محکمتر فشردم، گریه ام را در گلو فرو خوردم، دستت را محکمتر فشردم.
- خداحافظ
دستت را کشیدی. با صدای بلند گفتی: " برو دیگه"
و من می دانم که پس از این کلامت اشتیاق هزار وصل نهفته بود.
اشک ریزان از اتاق خارج شدم و این آخرین دیدار بود و آخرین کلماتی که بین ما گذشت.
فردای آن روز به کما رفتی، ده روز تمام، تو در اتاق " آی سی یو " به آرامش آسمانی فرو رفته بودی
و سهم من از آن روزها صدای گرم و گیرایی بود که از شنیدنش محروم شده بودم.
هنوز گرمای دستت را روی صورتم احساس می کنم. می دانی که کدام روز را می گویم،
صورتم را روی دستت گذاشتم بدنبال آرامش بودم که یک هفته با رفتنت به کما از وجودم رخت بسته بود.
قطرات اشکم که بر روی انگشتانت غلتید، لحظه ای دستت تکان خورد.
سرم را بلند کردم آرام دستی به موهایت کشیدم.
تکانی خوردی حیرت زده در حسرت یک لحظه چشم گشودن به چشمهای بسته ات چشم دوختم،
سیر نگاهت کردم. حس غریبی می گفت به اندازه همه روزهایی که قرار است تو را نبینم،
خوب ببینمت، دیدم و دیدم و خوب به خاطر سپردم و این آخرین وداع بود و تو آخر کار خودت را کردی،
صبح دوشنبه آخرین روز تیر ماه سال 81 پر کشیدی و فاطمه را با دنیایی از خاطرات شیرینت تنها گذاشتی،
آنقدر خاطره و آنقدر شیرینی که بتواند همه عمرش را با آن سر کند.
راستی علی جان چند روز بعد از پر کشیدن تو، دوستم زهره و همسرش به دیدنم آمدند،
همان هایی که پارسال به خاطر درد کلیه ات نتوانستیم به عروسیشان برویم. آرام بودن من غافلگیرشان کرده بود. دلم می خواست از نزدیک آنها را ببینی، کلی از تو و این یک سالی که در کنارت بودم برایشان گفتم.
یادداشت برداشتند، قول دادند در اولین فرصت مطلبی را تنظیم کنند و برای روزنامه بفرستند.
یادت هست که همیشه می گفتی: " فاطمه بنویس، بنویس قبل از آنکه دیر شود " ننوشتم تا آنکه دیر شد.
حالا شاید آنها بتوانند با قلمشان به کمکم بیایند و گوشه ای از آنچه در این زندگی مشترک کوتاه بر من رفته است را بنویسند و از این روزها و ماه ها که بین من و جسمت فاصله افتاده.
یک سال از پروازت می گذرد. ولی هنوز ننوشته اند.
اما می نویسند، بالاخره می نویسند،می دانم، شاید نامه ای باشد برسد به دستت...

همسرت فاطمه
تیر 82